در اين وبلاگ ميخواهيم شما را با زنان و مردانی آشنا كنيم كه تمام عشق و هستي خود را براي آزادي وطن شان بي دريغ نثار كردند. زنان و مرداني از خطه ي استان وشهرهاي زيباي گيلان و مازندران، سرزمين ميرزا كوچك خان جنگلي، سردار و دلاور جنگل. شهدايي که امروز شهروندان شهری خاموش اند و قربانیان جبر و ستم اين دنيا بودند ولي در یاد و خاطره حیاتی دیگر یافته اند. و الان در كنار ميرزا كوچك خان جنگلي آرميده اند.
مشخصات مجاهد شهید رضا آفرند محل تولد: بابل تحصيل: دانش آموز سن: 26 محل شهادت: ساری زمان شهادت: 1367 در صورتیکه از#مجاهد شهید رضا آفرند عکسی در اختیار دارید دریغ نکنید مانیازمند هستیم وبرای ثبت در سینه #تاریخ می خواهیم باشد که دینی کوچک را به این #قهرمانان ادا کنیم
محل تولد: قائمشهر تحصيل: دیپلم سن: 27 محل شهادت: قائمشهر زمان شهادت: 1360 در صورتیکه از#مجاهد شهید احمد اکبری عکسی در اختیار دارید دریغ نکنید مانیازمند هستیم وبرای ثبت در سینه #تاریخ می خواهیم باشد که دینی کوچک را به این #قهرمانان ادا کنیم
مشخصات مجاهد شهید رمضان ذبیحی محل تولد: آمل تحصيل: دانشجوی زمین شناسی سن: 27 محل شهادت: آمل زمان شهادت: 1360
مجاهد شهيد رمضان ذبيحي، دانشجوي زمينشناسي، پس از 30خرداد سال60، دستگير و زير شديدترين شكنجهها قرار گرفت. دژخيمان خميني، اعضاي بدنش از جمله گوش و بيني او را بريده و چشمانش را از حدقه درآورده بودند. اين مجاهد قهرمان در 19 شهريور60 در سن 27 سالگي در زير شكنجه به شهادت رسيد. كلام: از خطة سبز مازنداران خاست/ و روزي باز/ به خاك خود پيوست / آخر ميعادي با خاك ديارش داشت/ و عهدي با خلق و خدايش...
مشخصات مجاهد شهید خدیجه (آبجی) (مادر ذبیحی) مهدوی محل تولد: آمل شغل : خانه دار سن: 56 محل شهادت: آمل زمان شهادت: 1362 محل شهادت: شهرستان نور تاريخ شهادت : 3مرداد62
بيش از سه دهه پيش، مردم خونگرم و مبارزِ آمل، زني چالاك و خستگیناپذير را ميديدند كه گوشههای چادرش را پشت گردن گره ميزد و از صبح تا شب بهكارگری و انجام كارهای سخت می پرداخت تا مخارج تحصيل فرزندانش را تأمين كند. گاه او را ميديدند كه درحاليكه سبدی پر از ميوه را روی سر گذاشته و يك دست به سبد و دست ديگر بهكمر دارد، از باغها و روستاهای اطراف آمل به بازار شهر ميآمد و ميوهها را ميفروخت. مردمداری و صفا و صميميت مادر باعث شده بود كه اغلب مردم شهر او را «آبجی» بخوانند. زینب ذبیحی یکی از دختران مادر می گوید : مادرم پشتوانه محكمی برای ميليشاهای شهر آمل بود. خانه ما همواره براي مجاهدين باز و آماده بود و هر كسی مشكلی داشت رو به مادر ميآورد. در فاز سياسي در 11 شهر مازندران كتابفروشی داير كرده بوديم. مادر فعالترين نفر در اين پروژه بود و پا به پاي ما كار ميكرد. روزانه نشريه را كه ميآورديم ميگفت سرمقاله را برايم بخوانيد. از او سوال كردم كه چرا اصرار به خوندن سرمقاله داری؟ در جوابم گفت آخه سر مقاله مال مسعود است و تحليل روز است بايد بخوانيم تا دفاع بكنيم. در مراسم هفتم مجاهد شهيد دكتر احمد طباطبايی، در شهر ساري شركت كرد. چماقدارانی كه او را ميشناختند، بهاو حمله كردند، كتكش زدند و او را داخل جوی آب انداختند. وقتي به خانه رسيد ديگر نميتوانست بنشيند، بچهها به شوخي از او پرسيدند، مادر خوش گذشت؟ و مادر جواب داد: "زندگي اينجور جاها مزه ميدهد، در مقابل خمينی ايستادن شوخی نيست، تازه اينكه چيزی نيست، هنوز اول كار است". پس از 30خرداد 60 مزدوران ارتجاع به خانه مادر هجوم بردند و تمام وسايل زندگيش را به يغما بردند. اما مادر شجاعانه به مقاومت انقلابي مسلحانه روي آورد و زندگی مخفی را برگزيد. او آكنده از شور و نشاط انقلابی و سعه صدر در برابر مشكلات فراوان آن دوران بود. مادر دریکی از روزهای بهار سال 62 به همراه یکی از دخترانش همراه با کودک 4 ساله اش ودامادش هنگامی که قصد خروج از پایگاه را داشتند مورد حمله قرار می گیرند دخترش مجاهد شهید طاهره ذبیحی در سن 21 سالگی به شهادت می رسه و خودش به همراه نوه خردسالش در حالی که مجروح بودند به اسارت در می آیند دژخيمان، شديدترين و رذيلانهترين شكنجهها را روی او انجام میدادند، پاسداران شقاوت و جنايت ارتجاع با قساوت تمام، نقاط حساس بدن مادر را با اتو وآتش سيگار سوزانده بودند و دو كاسه چشمش را پس از درآوردن چشم از خاك پركرده بودند، ولي مادر حسرت يك آخ يا يك ناله را بر دل دژخيمان گذاشت. پاسداران از مادر ترس عجيبي داشتند. به او میگفتند: پيرزن چريك كوماندو! روز 5 مرداد 62 در حالی که مادر طبق معمول با بچهها شوخی میكرد براي اعدام صدايش كردند. مادر به سرعت وسايلش را جمع كرد و با خداحافظی از ما، سراپا شور و شوق به ميدان تيرباران شتافت. مادر به تمام زمينههايی كه مزدوران ارتجاع براي تسليم و بهاصطلاح توبه براي او فراهم كرده بودند دست رد زد و قاطعانه شهادت را بر ننگ تسليم بهارتجاع خونآشام برگزيد». پس از تيرباران مادر این قهرمان 56 ساله، پاسداران جنايتكار جسد غرقه بهخون او را در كنار خانهاش گذاشتند، زنگ در را بهصدا درآوردند و رفتند. پاسداران با شقاوت و قساوت تمام، نقاط حساس بدن او رو با اتو وآتش سيگار سوزانده بودند و كاسه چشمانش را پر از خاك كرده بودند. وقتي افراد خانواده ميخواستند پيكر مادر را در امامزاده قاسمِ آمل در كنار دائي شهيدم رمضان بهخاك بسپارند، ايادي رژيم اجازة دفن ندادند. به همين خاطر او را بهجنگلي واقع در 15كيلومتري جادة هراز ـ امامزاده عبدالله ـ منتقل كردند و در آنجا به خاك سپردند.