۱۳۹۴ مرداد ۱۹, دوشنبه

مجاهد شهید عباس نوریان

دلنوشته ای از زندانی سیاسی سابق، فرزاد کلا محمودپور، به یاد مجاهد شهید "عباس نوریان"

عباس نوریان عضو سازمان مجاهدین دانشجوی رشته اقتصاد دانشگاه بابلسر در سال ۶۰ در بابل، سرقرار توسط سپاه شناسایی و هدف گلوله قرار گرفت. گلوله به گونه سمت راست خورد و عباس غرقه در خون به خاک افتاد. جنازه اش را سپاه برد و در مکانی نامناسب نگه داشت و وقتی پدر و مادر عباس برای شناسایی او رفته بودند به خاطر تورم قابل شناسایی نبود و مادرش بواسطه نشانه او را شناخت.
جسد عباس را به شرط عدم برگزاری مراسم تحویل دادند. خانواده، او را در صندوق عقب ماشین اریا گذاشتند و به خانه عمویش اوردند. آخر شب به اتفاق عده ایی از اقوام او را به قبرستان "درویش سر" در قادیکلا بردیم که قرار بود کنار مادر بزرگش دفن شود. در حین کندن قبر دسته ایی مسلح و با آرایشی نظامی تقریبا ده نفره از بسیج ده نزدیک شدند و سرگروه دسته احمد اسلام پناه به پدر عباس (احمد نوریان معروف به داداش)گفت، بخاطر تاثیرات بد روانی روی جوانان این ده،عباس نباید در این قبرستان دفن شود...
ناگزیر به سمت قبرستان چالدشت که خارج از روستا بود رفتیم. شبی پاییزی و سرد بود که اضطراب و دلهره سرما رو برای من دوچندان می کرد. ۱۶ ساله بودم. یک پایم در فعالیت سیاسی و پای دیگر در زمین فوتبال. هم عاشق فوتبال بودم و هم عاشق عباس،مهران سلیمی، اکبر توسلی، رجب اسدی، عباس روحانی، بهروز یعقوب زاده، کریم رهبر، رامین اعظمی، مجید سلمانی، ارسلان حق پرست و بقیه دوستانم که همین مدتی قبل در کوچه پس کوچه های شهر در چهارراه برادران، پل سه تیر، خیابان ساری، ترکمحله و بقیه محلات میز کتاب داشتیم و الان یه هو داس مرگ بی حساب و کتاب همه رو درو میکرد. واقعا لعنت به خمینی و افکار ارتجاعی و ضد انسانی اش. عباس رو گوشه قبرستان گذاشتیم و این دفعه کمی با عجله قبر رو کندیم. هر از چندگاهی به سمت گوشه قبرستان پیش عباس میرفتم و نگاهش می کردم. کنارش می نشستم و به او زل میزدم. بی صدا و بغض آلود می گریستم. خال نزدیک گونه اش که برجسته بود بر اثر گلوله ترکیده بود. پیراهن چهارخونه قهوه ایی و شلوار مخمل به تن داشت. باورم نمی شد که این عباسه و این دیدار اخر...یاد اون روزها که با دوچرخه از قایم شهر به قادیکلا می رفت و سری به خونه ما میزد و من اصرار که باهاش برم. چونکه تابستونا، قادیکلا یعنی کیف و بازی و شنا در رودخونه و گردو بازی و رفتن به باغ و جنگل و خلاصه ازادتر از شهر. مادرم می ترسید که من برم اونجا و در رودخانه غرق بشم و بهانه می آورد که نرم و برای اینکه اجازه نده که برم به برادرش می گفت که «به نظر ته ریکا وچه شو بیرون خسنه؟» دایی ایرج هم با خنده می گفت «نا ریکا وچه بیرون نخسنه کیجا وچه بیرون خسنه»قبر اماده شده بود و پدر عباس پارچه های سفید رو به تن عباس کرد و اونو غرقه در بوسه کرد و ارام داخل قبر گذاشت و اهی بلند و کشدار از درون جانش برخاست و از حال رفت. زهرا فتاحی بچه کبریت محله در مراسم هفت عباس توسط پاسدار محمودی دستگیر شد و بعد از مدتی اعدام شد... نسلی گران بها برای بهروزی انسان رفت, به درازای تاریخ، خون میرود از تن ادمی، سنگین غمش، غمگین ترش، اشک ترش، بر هر شبش بالین شود…. به امید روزی که شب سیاه سپیدار شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر