۱۳۹۴ بهمن ۲۴, شنبه

مجاهد شهید یوسف بابانیا نوری




مشخصات  مجاهد شهید یوسف (جعفر) بابانیا نوری
محل تولد: بابلسر
تحصيل: دانشجو
سن: 27
محل شهادت: گرگان
زمان شهادت: 1360

یوسف بابانیانوری سال۱۳۳۴ در بابلسر متولد شد. او از دانشجویان دانشسرای بابلسر بود که در زمان شاه با مجاهدین آشنا شد و همراه خانواده و دیگر دوستان دانشجویش در انقلاب ضد سلطنتی از گردانندگان تظاهرات و تجمعات بود. خانه آنها محل تجمع دانشجویان بابلسر بود
بعد از پیروزی انقلاب یوسف فعالیتهایش را گسترش داد. او فرمانده میلیشای بابلسر و از مسئولین جنبش مجاهدین در ساری و بابلسر و گرگان شد.

یوسف که او را به اسامی جعفر و کامران نیز می نامیدند، مجاهدی دلیر و بی باک بود شدیداً به برادر مسعود عشق می ورزید. اکثر اوقات عشق و رابطه هایش با برادر مسعود را در قالب شعر بیان می کرد. او می گفت: «مسعود گنجینه خلق مان است».
مجاهد شهید یوسف بابانیانوری، بسیار سرزنده و شاداب بود اطرافیانش خیلی به او علاقه داشتند. اکثر اوقات سرود میلیشیا را پخش می کرد و از آن به وجد می آمد.
سال۵۸ در بابل یک میتینگ بزرگ هواداران مجاهدین برای آزادی محمدرضا سعادتی تشکیل شد.یوسف در این تجمع برای آزادی مجاهد شهید محمدرضا سعادتی سخنرانی کرد.
 مجاهد شهید محمدرضا سعادتی

هنوز مدتی از شروع برنامه نگذشته بود که چماقداران به تجمع حمله کرده و یوسف و یک نفر دیگر را دستگیر کرده و به اوین بردند. یوسف مدتی در اوین زندانی بود و بعضا با محمدرضا سعادتی با هم بودند
بعد از آزادی از زندان، یوسف بیش از قبل به فعالیتهایش ادامه داد.
بعد از ۳۰خرداد۱۳۶۰ به دلیل شناخته شدگی و اینکه رژیم به شدت دنبال او بود فعالیتهایش را در گرگان ادامه داده و مسئول بخش اجتماعی سازمان در آنجا شد.
یوسف (جعفر) یک فرمانده میلیشیا بود که بسیار به میلیشیاها عشق می ورزید و همیشه به یاد میلیشیاهای شهید یا زندانی بود. از آنها انگیزه می گرفت و برای پیمودن راهشان خودش را متعهد می دانست. یک بار گفته بود: «همیشه فکر می کنم روزی که پیروز شویم چه کار می کنم؟ من از گرگان پای برهنه تا بابلسر فقط می دوم و یک راست به خانه مادر فائزه می روم. (فائزه یکی از میلیشیایی بود که در اوایل فاز نظامی به شهادت رسیده بود». بعد به خانه مادر محمد و ماریا(پیچگاه) می روم. مزار سیروس هژبر را درخواهم آورد کجاست و ….». 
اینها بیانگر عمق رابطه این فرمانده دلیر با تک به تک میلیشیاها بود و همواره به یاد آنها بود.
یوسف قهرمان در ۱۸بهمن۱۳۶۰ در گرگان در یک درگیری سازمان یافته توسط پاسداران زخمی و دستگیر شده و همان شب در بیمارستان فلسفی گرگان به شهادت رسید.
شرح درگیری و شهادت یوسف 
یکی از همرزمان یوسف که در روز درگیری و شهادت یوسف در صحنه حضور داشت، در این باره گفته است:
روز ۱۸بهمن۱۳۶۰ یوسف برای تهیه امکانات با فردی که مغازه اش در میدان گلهای گرگان بود، قرار ملاقات داشت. قرار بود او همان روز مسئولیت شهر آمل را هم تحویل بگیرد.
 میدان گلها در گرگان- محل درگیری و دستگیری مجاهد شهید یوسف بابانیانوری

حوالی ساعت۱۳۰۰ من و یوسف به محل قرار نزدیک شدیم در حالیکه محل و ساعت قرار از قبل توسط یک فرد خائن لو رفته و در محاصره پاسداران بود ولی من و یوسف نمی دانستیم.
یوسف آن روز از صبح خیلی شاداب و سرحال بود. مستمر شوخی می کرد. «مویه و لالایی» هایی که مادرش همیشه برای او می خواند را زمزمه می کرد. به من گفت: «نمی دانم امروز چرا این مویه از صبح روی زبانم افتاده است. احساس می کنم خیلی پر انرژی هستم و یاد محمد شاشا(محمد پیچگاه) و ماریا و شعبان (برادر شهیدش) افتادم. خوشا به حالشان. نسل مسعود عجب چیزی است و خدا این گنجینه مردم را حفظ کند».
قبل از اینکه یوسف به سمت محل قرار برود به من گفت در همین سمت خیابان بمان. از من فاصله بگیر و منتظر بمان تا برگردم.
هنگامی که او به سمت محل قرار میرفت یک حسی در من به وجود آمد. به اطراف نگاه کردم. فضای میدان گلها به نظرم مشکوک آمد. در همین افکار بودم که ناگهان متوجه شدم در اطراف میدان پاسداران کاملاً چیده شده و پشت درختان مسلحانه در کمین یوسف بودند.
وقایع آنقدر سریع اتفاق افتاد که امکان واکنش و اطلاع دادن به یوسف نبود. فقط شاهد بخشی از صحنه بودم.
موقعی که او به سمت مغازه می رفت ناگهان یکی از پاسداران او را به اسم جعفر صدا کرده و گفت: «آقا جعفر».
یوسف متوجه شد که لو رفته و در تور است، پاسداران که پشت درختان در کمین بودند، به سمت وی شلیک کردند، یکی از پاسداران مزدور به اسم «شکاری» به سمت یوسف رگبار گشود. بعداً فهمیدم ۱۸گلوله به او اصابت کرده بود. به طوریکه زمین میدان گلها از خون یوسف گلگون شده بود. یوسف در همان حال که به او رگبار میزدند و در حالی که مشتهایش را گره کرده بود با تمام انرژی فریاد می زد «درود بر مسعود، درود بر مسعودب درود برمسعود». فضای عجیبی در میدان حاکم شده بود.
مدتها بود که سپاه در سراسر استان مازندران دنبال او بود.
در همان لحظات یک راننده تاکسی که متوجه من شده بود جلوی پایم ایستاد و با عجله گفت: «سریع سوار شو تا تو را از اینجا دور کنم». ابتدا تصور کردم او نیز از پاسداران است و به او پرخاش کردم. او کوتاه نیامد و گفت: «می خواهم به تو کمک کنم و تو را از اینجا خارج کنم چون پاسداران متوجه حضور تو کنار او شده اند و دنبالت هستند».
بالاخره سوار تاکسی شدم و او مرا از محل دور کرد و من به خانه یکی از هواداران رفتم، در حالی که در شوک بودم و انگار همه چیز مثل یک خواب بود. آن هوادار تا مرا دید از روی ظاهر آشفته ام متوجه شد اتفاقی افتاده است بلافاصله مرا به داخل خانه برد. اشک مجالم نمی داد و نمی خواستم آنچه را که دیده بودم باور کنم. بعد از مدت کوتاهی به خودم آمده و برای تعیین تکلیف وضعیت یوسف سراغ کانالهای آشنا رفتم.
خیلی زود مشخص شد پاسداران برای اینکه مانع از شهادت او بشوند با سرعت یوسف را به بیمارستان فلسفی گرگان برده بودند. در بیمارستان و در اتاق عمل پاسداران بالای سرش بودند و می خواستند به هر نحو ممکن او را زنده نگه دارند تا شاید بتوانند در زیر شکنجه اطلاعاتی از او به دست آورند.
یوسف در اتاق عمل و در دقایق و ثانیه های پایانی حیات پرشکوهش از پرستاری خواسته بود کیسه خون را بکشد. ولی پرستار گفته بود: «نمیتوانم تو را با دست خودم بکشم». یوسف از او خواسته بود حداقل کمکش بکند تا با دستان خودش کیسه خون را قطع کند. سپس با تمام انرژی که برایش مانده بود کیسه خون را قطع کرد و به این ترتیب داغ زنده دستگیر شدن را به دل پاسداران گذاشت و همان شب ۱۸بهمن۱۳۶۰ در بیمارستان فلسفی به شهادت رسید.
بعد از شهادت جسد یوسف را به خانواده اش نداده و حتی به آنها هم اطلاع ندادند که یوسف را در درگیری به شهادت رسانده اند. این در حالی بود که پاسداران جنایتکار و غارتگر حتی در صحنه درگیری تمام اجناس یوسف شامل حلقه- ساعت- پول و …. را غارت کرده بودند.
روز بعد یعنی ۱۹بهمن۶۰ من طی تماسی خبر شهادت یوسف را به خانواده اش رساندم.
برخورد خانواده بعد از شنیدن خبر شهادت یوسف
بعد از اینکه پدر و مادر یوسف از شهادت او مطلع شدند به گرگان رفتند تا بر سر مزار عزیزشان بروند. آنها با خود سبدی از انواع غذاهای محلی که یوسف دوست داشت برده و می گفتند یوسف که نیست اما اینها را به دوستان او برسانید تا بخورند.
شنیدن خبر شهادت یوسف برای آنها بسیار جانگداز بود به خصوص که همان زمان که یوسف شهید شد سه خواهر و یک برادرش در زندان بودند. هم چنین یکی دیگر از برادرانش به اسم شعبان نیز قبل از او در زیر شکنجه به شهادت رسیده بود و پدر و مادر او داغدار بودند. از سوی دیگر، سه تن ازبستگان نزدیک مادر از خانواده پیچگاه نیز طی چند ماه قبل از آن به شهادت رسیده بودند و طبیعی بود که قلب آنها شرحه شرحه باشد.
با این حال پدر و مادر از روحیه بالا و جنگنده ای برخوردار بودند. آه و ناله نکردند فقط گفتند باید راه این شهیدان را ادامه داد. آنها به اطرافیان دلداری می دادند و می گفتند قوی باشید انتقام بچه ها را میگیریم.
دوستان و فامیل به آنها توصیه میکردند که بر سر مزار شهید یوسف نروند چرا که امکان دستگیری آنها زیاد بود ولی آنها گفتند به هر قیمت بر سر مزار یوسف خواهیم رفت پاسداران هم هر غلطی می خواهند بکنند.
سنگ مزاری با عنوان«معروف به جعفر»
همان شب که یوسف شهید شد پاسداران جسد او را به گورستان امامزاده عبدالله گرگان برده و در یک نقطه دورافتاده قبرستان دفن کردند. یک نفر نیز یک سنگ بر مزار او گذاشته بود که رویش نوشته بود «معروف به جعفر».
 گورستان امام زاده عبدالله گرگان

با توجه به اینکه هنگام شهادت یا دفن یوسف کسی از نزدیکانش خبر نداشت یا در صحنه نبود، به نظر میرسد هنگام درگیری در میدان گلها وقتی پاسدار مزدور او را به اسم «جعفر» صدا کرده بود مردم حاضر در صحنه اسم او را شنیده و وضعیت او را دنبال کرده بودند و بعد از شهادتش آن سنگ و آن نوشته را روی مزارش گذاشته بودند تا از او ردی باقی مانده باشد. به صورتی که روز بعد که یکی از نزدیکان یوسف برای خبرگیری به امامزاده عبدالله رفته بود از طریق دیدن همین سنگ نوشته متوجه شد یوسف شهید شده و آنجا مزار اوست.
بعد از مدتی یکی از هواداران یک سنگ قبر برای یوسف درست کرد. اما پاسداران حتی از مزار یوسف نیز وحشت داشتند و سنگ قبر او را شکستند. هواداران و کسانی که او را می شناختند دوباره یک سنگ دیگر برای مزارش درست کردند ولی باز پاسداران و بسیجی ها سنگ قبرش را شکستند.
این شکستن سنگ مزار و جایگزینی یک سنگ جدید بارها و بارها تکرار شد و …  راهش پررهرو وگرامي باد .

با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيد
Telegram.me/shahidanAzadi

#ايران #تهران #tehran #مقاومت #بابلسر #مجاهدین #جوانان #دانشجو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر