۱۳۹۷ آبان ۱۹, شنبه

مجاهد شهید فرهاد جوادی


مشخصات مجاهد شهید فرهاد جوادی
محل تولد: بهشهر
تحصیلات: فوق دیپلم
سن: 24
محل شهادت: بهشهر
تاریخ شهادت: 1360

امروز صبح ميتونيد براي ملاقات پسرتون بياين جلو بيمارستان! 

اطراف بيمارستان جمعيت زيادي در انتظار بود. مادر از يك نفر پرسيد چه خبر شده؟ زن در حالي‌كه به‌شدت گريه ميكرد گفت: چند مجاهد رو ديشب اعدام كردند. مادر بي اختيار زير لب گفت: خدايا به پسرم كمك كن! تازه فهميد كه ماجراي ملاقات چيه، تازه فهميد كه ديگه فرهادش نيست. دورتر پيرمرد رانندة آمبولانس، به مادر نگاه ميكرد و آرام آرام ميگريست.

نيمه‌هاي شب بود كه تلفن زنگ زد و از طرف بيمارستان بهم گفتند كه با آمبولانس بايد به جاده‌يي كنار شهر برم و سه مجروح رو به بيمارستان بيارم. وقتي به اونجا رسيدم هوا هنوز تاريك بود. پايين جنگل ماشين رو پارك كردم و منتظر شدم. چند دقيقه‌يي نگذشته بود كه صداي شليك گلوله شنيدم. بعد صداي گلولة دوم و بلافاصله رگبار مسلسل و كمي بعد صداي دو تك‌تير سكوت شب رو شكافت. صداي بال پرندگان كه وحشت زده از محل دور مي‌شدند، فضاي جنگل رو سنگين كرد. نفسم بند اومده بود. تصميم گرفتم سوار ماشين بشم و فرار كنم كه يه دفعه چند پاسدار اسلحه‌به‌دست درحالي‌كه سه جسد رو روي زمين مي‌كشيدند از جنگل بيرون اومدند. از اجساد ناله‌هاي خفيف شنيده مي‌شد. اونها رو پشت آمبولانس گذاشتند. شوكه شده بودم. ناگهان پاسداري به كتفم زد و تكونم داد و گفت: چته؟ چرا صدات درنمياد؟ سريع حركت كن و اين منافقاي كثيفو ببر تحويل بيمارستان بده. و بعد، خودشون سوار ماشين گشت شدند و در چشم‌به‌هم‌زدني از اونجا رفتند. چراغ‌قوه‌ام رو روشن كردم و سه جسد غرق در خون رو با دقت نگاه كردم. يكي از اونها هنوز بدنش گرم بود و بريده‌بريده نفس مي‌كشيد. چشماش هنوز باز بود، چقدر نگاهش آشنا بود، خدايا او كيه؟ صداي خفه‌يي از گلوش درميومد، انگار مي‌خواست چيزي بگه و نمي‌تونست. باورم نمي‌شد، فرهاد بود. فرهاد بهشهر، من فرهاد رو از بچگي مي‌شناختم. خداي من، فرهاد داره جلوي چشمام پرپر مي‌زنه و من كاري از دستم بر نمياد! جواب پدر و مادر پيرش رو چي بدم؟! بهشون چي بگم؟! نفهميدم چطور حركت كردم؛ اما وقتي به بيمارستان رسيدم بدن فرهاد سرد شده بود.

فرهاد جوادي در 14مرداد سال1360 بدست پاسداران خميني در جنگل عباس آباد بهشهر بطرز فجيعي زجركش شد. 
از سمتهاي مختلف از پايين پاها تا قفسة سينه‌اش گلوله ها به بدنش اصابت كرده بودند. دستها و دهان فرهاد آغشته به گل‌ولاي و برگ بود. شايد كه را وادار به دويدن كردند و از هر طرف به او گلوله زدند.

با دستاني سبز در جنگلي سرخ 
پنداشتند خام
کز سرگشتگان که پي ببرند و سوختند
من آخرين درختم از سلاله جنگل
آنان که بر بهار تبر انداختند تند
پنداشتند خام که با هر شکستني
قانون رشد و رويش را از ريشه کنده اند 

فرازي از زندگينامة مجاهد ‌شهيد‌ فرهاد جوادي، مسئول انجمن هواداران مجاهدين در بهشهر
فرهاد جوادي در سال1336 در بهشهر چشم به جهان گشود. پس از گرفتن مدرك ديپلم به بابل رفت و ادامة تحصيلش را در رشتة برق گذراند. فرهاد در انقلاب ضدسلطنتي شركت فعال داشت و دوستان و آشنايانش را به‌شركت در تظاهرات عليه شاه فرامي‌خواند. پس از انقلاب ضدسلطنتي و دزديده‌شدن آن توسط خميني، فرهاد وقتي رفتار دجالگرانه مرتجعين و غاصبان حاكميت مردمي را ديد، به‌سرعت از آنها متنفر و رويگردان شد و براي انتخاب راه به‌جستجو و مطالعه پرداخت و طولي نكشيد كه گمشده‌اش را در سازمان مجاهدين خلق يافت.

«‌‌هر كس كه بخواهد آزاديهاي انساني، انقلابي و اسلامي را محدود بكند، نه اسلام را شناخته، نه انسان را و نه انقلاب را.  آزادي، ضرورت دوام انسان در مقام انساني است. والا با حيوانات كه فرقي ندارد. والا مسئوليت و وظيفه‌يي ندارد، والا دنياي انساني به جهان حيواني تنزل خواهد كرد. بنابراين، تاوانش را خواهيم پرداخت باز هم:
هر كه در اين بزم مقرب‌تر است                  
جام بلا بيشترش مي‌دهند

فرهاد كه مجاهدين را با مسعود رجوي شناخته بود، عاشقانه در راه آرمانهاي سازمان پاي گذاشت و به يكي از فعالترين هواداران سازمان مجاهدين و پس از آن مسئول انجمن جوانان مسلمان بهشهر تبديل شد. فرهاد با ميليشياهايي كه توسط انجمن جوانان مسلمان بهشهر سازماندهي شده بودند، رابطه‌يي بسيار صميمي داشت و آنها نيز براي او به‌عنوان رابطشان با مجاهدين احترام ويژه‌يي قائل بودند. خصوصيت بارز فرهاد پيگير بودن و خستگي ناپذيري او بود.

فرهاد می گفت: «وقتي از كاركردن زياد خسته ميشوم و يا اوضاع و احوال نگرانم ميكند يكي ازجملات مسعود را ميخوانم و تمام خستگيها و نگرانيهايم را فراموش ميكنم.»

افشاگري و چاپ و توزيع سوابق مرتجعين و سركردگان كميته هاي آخوندي توسط انجمن‌جوانان مسلمان بهشهر خشم دادستان جنايتكار اين منطقه به‌نام «شاه‌نوش» را نسبت به‌هواداران مجاهدين، به‌ويژه فرهاد برانگيخت. از اين‌رو با توطئه‌ و زمينه‌چيني چماقداران ارتجاع به انجمن هواداران حمله كردند و آلات ضرب و جرح از قبيل چاقو و پنجه بكس را در ساختمان جاگذاشتند و سپس براي فرهاد و چند تن ديگر از مجاهدين پرونده سازي كرده و آنها را به دادگاه كشاندند. شاهنوش در يك اقدام تلافي جويانه فرهاد را به 50ضربه شلاق محكوم كرد و حكم را اجرا نمود. 

سخنان مجاهد شهيد فرهاد جوادي پس از شلاق خوردن خطاب به مردم
«برادران مجاهد ما را در دوران سياه حكومت شاه هم بوسيلة ساواك به تختة شلاق مي بستند؛ بدنشان را ميسوزاندند، اما آيا توانستند عقيده و ايمانشان را بگيرند؟ آيا مجاهدين با شهادت و شكنجه از بين رفتند؟ آيا در جمهوري اسلامي هم ما بخاطر داشتن عقيده، بخاطر طرفداري از آرمان مجاهدين بايد به تختة شلاق بسته شويم؟ آيا فكر ميكنيد با شلاق زدن ما ميتوانيد عقيده و آرمانمان را بگيريد؟…اعتراض ما بخاطر اين است كه دارند انقلاب و اسلام را نابود ميكنند. مگر ما چه كرديم؟ جز كوشش در راه اسلام و انقلاب! بهر حال وقتي پردة جهل و ناآگاهي از جلوي چشمان شماهايي كه الان مرا به شلاق بستيد كنار رفت، متوجه خواهيد شد كه شماها مرا شلاق نزديد. بلكه اين آزادي و انقلاب ميباشد كه بدست شما به شلاق بسته شد. آنوقت روسياهي براي آنهايي ميماند كه ناآگاهانه در اين راه بودهاند.»

فرهاد اما با انگيزة بسيار و پرشورتر از پيش به مبارزه عليه ارتجاع پرداخت تا اينكه در روز 24 تير 60 در يك كيوسك تلفن در شهر چالوس توسط مزدوران رژيم شناسايي و دستگير شد و به زندان سپاه بهشهر منتقل گرديد. دژخيمان كه از او كينه‌ها به‌دل داشتند، وحشيانه به جان فرهاد افتادند تا بلكه از او اطلاعاتي حول شبكة فعال بهشهر به‌دست آورند. اما از فرهاد تنها صلابت و پايداري ‌ديدند.

فرهاد رو با بدني شكنجه‌شده به زنجير كشيدند طوري كه از صداي زنجيرها مي‌فهميديم كه اين فرهاده كه راه ميره.
در آخرين روزهاي زندگي فرهاد عكسي از فرزند تازه به دنيا آمده اش بدستش رسيد. او پشت عكس نوشته بود: «تو را بوسيدم و در قلب و روحم جاي داري. دستت را مي‌بوسم. بدان كه پدرت به تو خيلي اميد دارد».
مزدوران كه از عواطف پدري او اطلاع پيدا كرده بودند، به آخرين ترفندشان دست زدند و به دروغ به او گفتند كه فرزندت را به زندان آورده‌ايم. اگر مي‌خواهي او را ببيني فقط اسم دو نفر را لو بده تا آزادت كنيم و براي هميشه نزد او باشي. اما فرهاد در جواب به آنها گفت:
«تف بر شما كه با تحريك احساسات پدري مي‌خواهيد احساساتم نسبت به خلقم را از من بگيريد. ولي بدانيد كه كور خوانده‌ايد!»

بعد از شهادت فرهاد، يك دسته‌گل بر مزارش ديده مي‌شد كه بر روي آن نوشته شده بود: «از طرف سارا، به پدري كه هرگز او را نديده است».

مریم رجوی: بله، چنان‌که مسعود، درباره این شهیدان گفته‌ است:‌ این خونهای پاک، جوشیدن آغاز خواهد کرد... و خمینی نخواهد توانست این شعله را خاموش کند... 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر